تبليغاتX
کولی در به در
کاریکلماتور

 

وقتي بغض گلويم ترکيد به کوير تبديل شدم

حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.

تنها دلخوشيم مرور خاطرات گذشته بود که آلزايمر آنرا هم ازمن گرفت

وقتي از زندگي سيرشدم مرگ هم برايم نازکرد

چين با آن همه وسعتش با اتو صاف مي شود

راستي مي دونين فرق وام با نارنجک چيه:

نارنجک يه ضامن داره ولي براي وام گرفتن بايد صدتا ضامن داشته باشي

سرفه هاي آدم دلشکسته، صدای خرده شيشه مي دهد.
 آن قدر در خودش فرو رفت كه غرق شد.
به تعداد پنجره های دنیا خورشید وجود دارد.
نمي دانم گل هميشه بهار پولدار است يا عاشق، که زمستاني ندارد
بیچاره ماهیها! چون اشک ریختنشان را هیچ کس باور نمی کند.
بعضي براي آنکه خود را زيبا ببينند دايم آينه خود را عوض مي کنند.
وقتی اتوبوس به ایستگاه می رسد همه به احترام او از جایشان بلند می شوند.

مرگ, دستمزد یک عمر زندگی کردن است.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:6 توسط کولی |
بفرمایید بستنی!

توی این هوای گرم بعد ار یه پیاده روی طولانی یا گیر کردن توی ترافیک چی بیشتر از یه خوردنی یا نوشیدنی خنک می چسبه؟ منم این بار براتون تاریخچه بستنی را در نظر گرفتم امیدوارم که مورد قبول واقع بشه!

 

 احتمالاً آب ميوه*ي سرد شده در بسياري از کشورهاي جهان از جمله چين از 3000 سال پيش شناخته شده را می توان اولین بستنی هادانست و طبق اطلاعات موجود، رومي هاي قديم از برف کوه ها براي سرد کردن آب ميوه استفاده مي کرده اند. از آن تاريخ تا قرن هيجدهم ميلادي، مدارک زيادي در دست نيست، تا اين که مارکوپولو سیاح مشهور ونیزی در بازگشت از سفر مشهورش به آسیا اطلاعاتي در زمينه ي ساخت شيريني از شير منجمد(احتمالاً نوعي بستني ميوه اي امروزي) را همراه خود از چين آورد.

اين روش در ونيز مورد استفاده قرار گرفت و سپس در سرتاسر ايتاليا گسترش يافت. به تدریج کشورهای دیگر اروپایی نیز از این روش برای تهیه بستنی استفاده کردند.
در ايران، بستني ابتدا به صورت سنتي و دستي با عنوان "بستني زعفراني" تهيه مي شد. اين بستني درون ظرفي(بشکه اي) دو جداره درست مي شد؛ به اين صورت که درون جدار داخلي شير، خامه، شکر، ثعلب و زعفران، و در جدار بيروني يخ و نمک ريخته مي شد؛ سپس بشکه را مرتباً تکان مي دادند تا بستني تهيه شود. اما امروزه اين صنعت توسعه ي فراوان يافته و تقريباً در تمام شهرهاي ايران به صورت صنعتي تهيه و مصرف مي*گردد.....

بستنی در ایران

تهيه بستني در ايران متداول نبود و در قرن نوزدهم از اروپا به ايران انتقال يافت و متداول شد. در حقيقت از سفر سوم ناصرالدين شاه به اروپا، پلومبير نام محلي ييلاقي در فرانسه است كه بستني خوشمزه اي در آنجا تهيه ميشد و نام پلومبير يعني نوعي بستني كه با مخلفاتي همراه است از اين شهر منشاء گرفته است.

مي گويند در سال آخر سلطنت ناصرالدين شاه ساختن بستني در ايران متداول شد و معروف ترين بستني فروش بعدي تهران يعني ممدريش بستني خامه دار مخصوصي تهيه مي كرد كه در تهران مردم استقبال زيادي از آن كردند. اين بستني با ثعلب تهيه مي شد. يخ و نمك را در بشكه اي ريخته داخل بشكه را شير مي ريختند و با وسايل مخصوص و تمهيدات زياد و تكان دادن و چرخاندن ظرف ازآن بستني تهيه مي كردند. بستني فروشي هاي دوره گرد به زودي در تهران پيدا شدند كه بستني را در همان محفظه ها مي گرداندند و با نان مخصوص عرضه مي كردند.

ميرزا رضا كرماني قاتل ناصرالدين شاه در روز پنجشنبه 11 ارديبهشت 1275/16 ذي قعده 1313 ه.ق/ در تهران بود و از دكان ممد ريش بستني خريد و خورد. روز بعد هنگام ظهر ناصرالدين شاه را داخل حرم مطهر حضرت عبدالعظيم(ع) ترور كرد. مي گويند

 مامورين نظميه كه سرگرم تحقيق و تفحص درباره ريشه هاي ترور بودند وقتي دانستند يك روز قبل ميرزا رضا از ممد ريش بستني خريده و خورده است به سراغ او رفتند و او را به نظميه برده زير اشكلك انداخته و شكنجه اش كردند و مرتبا مي پرسيدند:< پدر سوخته در بستني چه ريخته بودي كه ميرزا رضاي شال فروش فقير كرماني را آن قدر جرات بخشيده بود كه شاه مملكت را بكشد. زودباش بگو و حقيقت را بيان كن.>

بيچاره ممد ريش كه تركه انار زيادي كف پايش زده و ضمنا او را به اشكلك بسته بودند هرچه قسم مي خورد كه به پير، به پيغمبر من دخالت و مشاركتي در طرح ترور اعلي حضرت نداشته ام از او نمي پذيرفتند. او گريه*كنان گفت: <من روزي 1000 بستني مي فروشم. اگر قرار است هركس بستني بخورد آدم بكشد پس چرا تهران پر از تروريست و آدمكش نمي شود!؟>
بستني ممد ريش شهرت زيادي در تهران به دست آورد. بستني فروشي او در جنوب شهر بود و در بهار و تابستان غلغله اي در دكان دو نبش او كه سه نبش و چهارنبش هم شد بر پا مي شد او تا حدود سال هاي 1335-1334 زنده بود. بستني خامه اي پر از گلاب و خامه و هل و بسيار مايه دار و كش آمدني، كاملا سفيد مانند برف لاي دو نان مخصوص معروف به حصيري كه روزانه چند هزار دانه از آن به فروش مي رفت. سال ها بستني به همان سادگي و رنگ شيري عرضه مي شد تا اينكه در حدود سال 1329 بستني ماشيني كاليفرنيا به بازار آمد و ذايقه ها بدان عادت كرد. بعدها بستني زعفراني زرد رنگ نيز شهرت يافت . دیگر بستی فروش مشهوری که شهرتش حتی به شهرهایی مانند لوس آنجلس و پاریس هم رسیده است اکبر مشدی است. نام واقعی این شخص اکبر مشهدی ملایری بود. وی در ابتدا شکر و چای را شمال می برد و از آنجا هیزم به تهران می آورد.هنگامی که وی 20 ساله بود که با ممد ریش آشنا شد و از طریق آشنایان وی توانست به آشپزخانه دربار مظفرالدین شاه راه پیدا کند و تا آخر دوره قاجاریه در دربار بستنی سرو می کرد بعد از انقراض سلسله قاجاریه ،رضا شاه تمامی پرسنل و خدمه دربار ازجمله اکبر مشهدی ملایری را از دربار اخراج کرد . اکبر مشهدی ملایری بعد از این واقعه با پولی که در مدت خدمت در دربار جمع کرده بود توانست مغازه بستنی فروشی خود را در درحوالی میدان راه آهن با نام بستنی فروشی اکبر مشدی افتتاح کند. وی معتقد بود که بستنی های ایرانی باید کاملا با بستنی های خارجی فرق داشته باشد و ایرانی ها ترجیح می دهند تا در بستنی هایشان خامه ، گلاب و زعفران بیشتر از نگهدارنده ها ی دیگر باشد آن زمان هنوز یخچال ساخته نشده بود و وی مجبور بود برای تهیه یخ از یخچال های طبیعی راه های طولانی تا کوه های شمال شهر را طی کند . گاه تا عمق ۶۰ متری در دل یخچال های طبیعی پایین برود.تا ذره ای یخ بدست بیاورد به زودی شهرت وی بقدری زیاد شد که رجال مملکتی و سفرای خارجی مقیم تهران نیز به مشتریان پرو پا قرص اکبر مشدی تبدیل  شدند. نقل است که فخرالدوله مادر دکتر امینی (نخست وزیر وقت) از اکبر مشدی خواسته بود تا با هزینه وی به فرانسه سفر کند و برای مهمانان وی بستنی سرو کند. اکبر مشدی در ۹۲ سالگی بر اثر عارضه کلیوی فوت کرد . خبر فوت وی حتی در روزنامه های عراق و پاکستان هم انعکاس یافته بود. یکی از دیپلمات های پاکستانی مقاله ای را برای بزرگداشت اکبر مشدی در روزنامه نوشت.
با گذشت سال ها و افزایش شهر نشینی و بالار فتن مشتریان بستنی ، بستني به تدريج به صورت ليوان كاغذي عرضه شد اما بستني فروشان سنتي از اين كار خودداري كردند (و مي كنند.) بستني بلوت كه انواع رنگ ها را در بستني توت و شاه توت و قهوه و كاكائو و پرتقال و ليمو و آناناس و موز و غيره عرضه مي داشت زماني بازار بسيار پررونقي داشت اكنون انواع بستني ها در ايران عرضه مي شود و البته بستني هاي تهيه شده در كارخانه هاي معروف كه پس از توليد در كاميون مجهز به سردخانه به فروشگاه*ها انتقال يافته و در يخچال فروشگاه ها قرار ميگيرد ، فروش بسيار گسترده تري دارد...

 


                          نکات جالبی راجع به بستنی

 

كودكان بين سنين 2 تا 12 سال بيشترين دوستداران بستني هستند و افراد بالاي 45 سال هم از خوردن بستني بيشترين لذت را ميبرند

براي خوردن يك بستني قيفي تقريبا بايد 50 بار آن را ليس زد

خوردن بستني در شهر نيوجرسي آمريكا بعد از ساعت 6 بعد از ظهر بدون اجازه پزشك ممنوع است

آمريكا بيشترين مصرف كننده بستني در جهان است. آمريكا با ساخت بيش از 1/5 ميليارد گالن بستني در رده اول توليد بستني در جهان

 است. 

 50 درصد آمريكايي ها بستني را با سگ و گربه خود قسمت ميكنند.
مردان بيشتر از زنان علاقه به خوردن بستني به عنوان دسر دارند

بيشترين مقدار وانيل به كار برده شده در بستني در ماداگاسكار تهيه ميشود

شكلات پرطرفدارترين شهد به كار رفته روي بستني است

تقريبا 13 درصد مردان و 8 درصد از زنان بعد از اتمام بستني، ظرف بستني خود را ليس ميزنند

بزرگترين بستني در دنيا 3 متر و 70 سانتي متربلندي دارد و با 4 هزار و 666 گالن بستني در كاليفرنيا در سال 1985 تهيه شده است.

 اين بستني 24 هزارو910 كيلو گرم وزن دارد. همچنين بزرگ ترين كيك بستني در چين ساخته شد كه 50 متر ارتفاع و 3 متر عرض داشت. اين كيك 32 هزار تكه شد.

كوكي جارويس 39 ساله كه تقريبا 419 كيلوگرم وزن دارد ميتواند در عرض 12 دقيقه يك گالن كه معادل 255 گرم بستني وانيلي است، بخورد. او در مسابقه خوردن بستني نفر اول در جهان است

از شخصيتهاي مشهوري كه به خوردن بستني علاقه مند بودند مي توان به اسكندركبير، چارلز دوم، امپراتور روم (نرون)،ماركوپولو،جرج واشنگتن، توماس جفرسون،جيمزماريسون،ناصرال دين شاه، مظفرالدين شاه و رضا خان اشاره كرد.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:4 توسط کولی |
حرف های خودمونی!

 

 

چند روز پیش مشغول جستجو توی سایت google   بودم. طبق معمول کافیه یه کلمه رو سرچ کنی تا دنیایی از لینک ؛که بعضیاشون در حد یه کلمه به موضوع مورد نظرت اشاره کردند پیش روت قرار بگیرن.وقتم خیلی کم بود واسه همین نگاهی به کل صفحه انداختم تا ...: دوست داری ....؟

فکر کردم اشتباهی دیدم ،دوباره خوندم:دوست داری بدونی کی می میری؟ اگه نمی ترسی از زمان دقیق مرگت آگاهی پیدا کنی کلیک کن!!!

اولش گفتم: سرکاریه! مگه می شه؟چشم گردوندم تو کل صفحه برای پیداکردن لینک مرتبط با تحقیقم! اما فکرم بدجوری مشغول شده بود!...

فلش موس رو بردم روی عبارت که فکر و خیال از همه ور دوره ام کرد: اگه واقعا سرکاری نبود و غلط یا درست یه تاریخی رو بهت داد؟! خوب بعدش؟اگه بگه تا یه ماه دیگه بیشتر زنده نیستی؟ یا اصلا چند ساعت بیشتر وقت نداری چی کار می کنی؟ باور می کنی ؟! یا بگه تا صد سال دیگه زنده ای برو هر...

 

بگذریم که بعد از کلی کلنجار رفتن آخر سر وارد سایت مورد نظر شدم ظاهرا نرم افزاری بود که یه سری سوالات ازتون می پرسید و تاریخ دقیق مرگتون را در اختیارتون قرار می داد! بابا دوره، دوره ی

تکنولوژی و اینترنته چی خیال کردین؟ اما چون می خواستن خیلی جو گیر این همه پیشرفت نشیم

ظاهرا صفحه ای که نرم افزار مورد نظر رو نمایش می داد دچار اشکال بود!

من بیچاره هم نمی دونستم باید خوشحال باشم که نمی فهمم کی می میرم یا ناراحت؟!

 

یادمه چندین سال پیش، پدرم در مورد "داییش" که برای ادامه تحصیل به هندوستان رفته بود می گفت

ظاهرا یکی از روزها به طور اتفاقی با مرتاضی برخورد می کنه که ازش می پرسه دوست داری از زمان دقیق مرگت اطلاع پیدا کنی؟

دایی پدر هم که گفته مرتاض رو جدی نمی گیره شوخی کنان جواب مثبت میده ! و مرد هندی هم پاسخ می ده!...

موقع اسباب کشی بود که بسته نامه هایی که حداقل چهل سال از عمرشون می گذشت پیدا شدن،با کلی خاطرات جالب که که لابه لای صفحاتشون پنهون بود...! هر کلمه که خونده می شد کلی طول و تفسیر پشتش داشت وشوخی و خنده! اما وقتی یکی از نامه ها خونده شد همه مات و مبهوت

موندن!نامه محصل جوانی که  از نحوه مرگ خودش در آینده  می گه...!

 

تو چی؟ دوست داری از لحظه دقیق مرگت آگاهی پیدا کنی؟ اگه جوابت مثبته حالا که میدونی قراره چقدر مهمون این کره خاکی باشی با باقی مونده اش چی کار می کنی؟!

خوشحال می شم نظرتو بدونم؟!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط کولی |
در پستوی خاطرات

اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام  بدهید

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
  صبح فردا 4
  12نفر از مأموران FBI وافسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:28 توسط کولی |
در پستوی خاطرات

 

تو مرا می فهمی , من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:0 توسط کولی |
برای لحظه های دلتنگی ....

 

 

ای شاعر ! بیهوده برای زنجیر کردن قیافه ها ، سراغ گردن بند و گوهر فروش مرو ، بیجهت
نیز یاد از قیچی و سوهان مکن ، زیرا سوهان و قیچی به هیچ ترانه ای جلا و بر جستگی
نمی بخشد . اگر میخواهی سراغ شعر حقیقی روی ، دنبال عشق برو. دنبال عشق و غم برو ،
ازرؤیای بی حاصل و دلپذیر عشاق خبر گیر ، راز هیجانها و اضطرابهای دل را بپرس ، به
جستجوی ماجراهای عاشقانه ای برو که چون شکوفه های بهاری میشکفند و چون گلهای خزانی
پژمرده میشوند . سراغ آن چیزی برو که گاه اشک از دیدگان سرازیر میکنند و گاه لبخند
بر لبها جای میدهد
بهترین شعر ، شعر زندگی است . شعری است که از خاموشی غم انگیز شب ، از حرکت
کشتی در دل دریا ، ازراههای پر گلی که بسوی نهرهای ناشناس میرود ، از رنجهای بیحاصل
از بامدادهای تلخ ،از طعم بوسه هائی که ردوبدل نشده ، از عشق بی عشق سخن میگوید
چقدر من از آنانکه زندگی سرگردان دارند ، از کولی ها ، از شاعرها ، از مسخره ها خوشم میآید
چقدر آرزومند زندگی این خانه بدوشانم که جز ابر گذران و نسیم سحر و گلهای بهار مصاحبی
نمیشناسند
آخر شعر را تنها در ترانه های شعرا نباید جست...

پ.ن : متن زیبایی رو که خوندین دوست خوبم ایلیا فرستاده که حتما خیلیاتون با وبلاگش آشنایی دارین!(رسم عاشق کشی) با سپاس فراوان از این همه مهربونی و لطفش!با اجازه اش منم تقدیمش می کنم به تو که گاه گاهی به دلم سر میزنی! 

بهترینها رو برای همگیتون آرزومندم!

شاد باشین

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:32 توسط کولی |

 

خاموش مي شوم و مكث مي كنم و تو آه مي كشي من گريه مي كنم ،ديوانه مي شوم تو روي دفترم ،يك قلب مي كشي،يك راه مي كشي،من روي راه تو صد اشك مي چكم تو قهر مي كني و يك ماه مي كشي!من روي ماه نقش تو را مي كشم!تو ناز مي كني آرام مي شوم تو بامداد سبز آغاز مي كني،يك را مي كشي،يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشي من سنگ مي كشم،با چهره سياه تصويري از خودم دلتنگ مي كشم،... بي رنگ مي شوم چون سنگ مي شوم آزرده مي شوم از دوري تو باز افسرده مي شوم. چه قدر دوست دارم این دل تنگي ها رو...

 

 

 

*****************

 

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت اورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک عشق!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط کولی |
یه تست روانشناسی جالب!
 

 
با خواندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به سوالی که هر گزینه مشخص کرده بروید و به آن سوال جواب دهید.
مثلا اگر گزینه پ سوال ۱ را انتخاب کردید دیگر لزومی ندارد سوال ۲و ۳ را پاسخ دهید فقط کافی است به سوال ۴ مراجعه کنید.  
۱) بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید:
 
الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲
ب) توکیو : رجوع به سوال ۳
پ) پاریس : رجوع به سوال ۴
 
 
۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید؟!
 
الف) بله : رجوع به سوال ۴
ب) خیر : رجوع به سوال ۳
  
۳) اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید؟!
 
الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴
ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵
پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶
 
۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید؟
 
الف) بله : رجوع به سوال ۵
ب) خیر : رجوع به سوال ۶
 
۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟
 
الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶
ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷
پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸
  
۶) آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟
 
الف) بله : رجوع به سوال ۷
ب) خیر : رجوع به سوال ۸
  
۷) به نظرتان مدیر توانایی هستید؟
 
الف) بله : رجوع به سوال ۹
ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰
 
۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟
 
الف) مرد : رجوع به سوال ۹
ب) زن : رجوع به سوال ۱۰
پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴
 
۹) آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟
 
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۱
 
۱۰) آیا به نظرخودتان فرد باهوشی هستید؟
 
الف) بله : شخصیت نوع ۲
ب) خیر : شخصیت نوع ۳  
پاسخ تست:
 
شخصیت نوع یک؛
به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید.
 
شخصیت نوع دو؛
کاملا" خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد.
 
شخصیت نوع سه؛
بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید.
 
شخصیت نوع چهار؛
مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستید
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:18 توسط کولی |
از طرف یک دوست

زندگی خروسی

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.